زندگي در هويت خود هدفمند است, اما اينکه ما هم به عنوان يک فرد توانسته ايم هدف زندگي را روشن بشناسيم و زندگي خود را هدفمند سازيم, فرايندي است که بايد خودمان در آن حضور فعال داشته باشيم و راهبرد مشخصي براي خود ترسيم کنيم. هدفمند سازي از ان جهت ضرورت مي يابد که باعث آرامش و نظم زندگي و سامان دهي افکار و رفتار انسان مي شود. کسي که هدفي ندارد, سردرگم است و برنامه ريزي برايش ممکن نيست و دچار افسردگي و نااميدي و آسيب هاي فراوان ديگري خواهد شد.
بنابراين روشن بودن هدف زندگي يکي از عوامل مهم آرامش و شاد زيستي و سلامتي رواني انسان است. بسياري از سردرگمي ها و افسردگي ها در افراد در اثر اين است که هدف روشني براي زندگي نمي شناسند و آفرينش و خط سير زندگي خود را نمي توانند توجيه کنند. پوچ گرايي و نهيليسم در اثر همين موضوع؛ يعني پيچيده و مبهم تعريف شدن هدف زندگي به وجود آمده است. هنگامي که انسان به پوچي برسد و يا براي حيات خود تفسير و توجيه رضايت بخشي نداشته باشد, حتي ممکن است نااميد شود و دست به خودکشي بزند. بنابراين شناخت هدف زندگي براي هدفمند ساختن زندگي خود و کسب آرامش و رسيدن به شادزيستي کاملا لازم و ضروري است.
خداوند هدف نهايي زندگي انسان:
هدف نهايي و کلي زندگي انسان در رويکرد اسلام که دين توحيدي است, تنها خداي متعال است. در اين راستا گفتني است: انسان موجودي خداگونه است. خداي متعال انسان را به صورت خويش آفريد؛ «ان الله خلق آدم علي صورته» و خليفه خود در زمين قرارش داد؛ «اني جاعل في الارض خليفه». به خاطر همين ملائکه بر او سجده کردند؛ «و سجد الملائکه کلهم اجمعون الا ابليس» و براي او فراوان پيامبران فرستاد با کتاب هاي آسماني، تا اين خداگونگي از مرحله استعداد به فعليت درآيد و انسان آينه تمام نماي خدا در روي زمين گردد. در اين راستا زندگي نيز فرصتي است براي خدايي شدن و عمر انسان اگر در اين مسير هزينه نشود، خسارت است؛ «ان الانسان لفي خسر الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات»
بنابراين هدف از خلقت انسان، خدايي شدن يا خداگونه شدن انسان و فعليت بخشي به استعداد خليفه الهي است که از طريق توحيد و خدامحوري حاصل مي شود.
هدفي که منظور نظر دين و اولياي الهي است ساختن انسان خدايي است. پيامبران و رهبران ديني براي خدايي شدن انسان تلاش کرده اند. آنها به هر چيزي که دعوت کرده اند مانند عبادت خدا و اخلاق، همه براي اين بوده است که از انسان يک موجود خدايي بسازند.
هر انساني در زندگي خود، اهدافي را دنبال مي كند. حتي كساني كه اهل گناهند، هر دم هدفي را مي جويند؛ ولي چون اين اهداف گوناگون است و جهت خاصي ندارد، قانع كننده نيست و فرد همواره احساس مي كند بايد به دنبال هدفي راضي كننده بگردد. براي اين كه انسان هدف واحد و مناسبي براي زندگي خود انتخاب كند، بايد ببيند «چرا آفريده شده است؟». آن كس كه هدفش در زندگي، متناسب با هدف از آفرينش باشد، به آرامش و سعادت دست يافته است و همه جنبه هاي وجودي خود را در مسير صحيح حيات قرار خواهد داد.
انسان اهداف فراواني در زندگي خود دارد، ولي اگر بخواهد زندگي اش سامان درستي بيابد و به آرامش برسد، بايد تمامي اهداف گوناگون خود را در مسير خاص و براي رسيدن به هدف واحدي كه همانا هدف از خلقت انسان است، سازماندهي و جهت دهي كند. براي اين منظور نكته اساسي كه وجود دارد شناسايي هدف نهايي و اصلي آفرينش است.
قرآن و هدف زندگي انسان:
قرآن کريم به صراحت هدف زندگي انسان را بيان کرده و فرموده است: و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون. و جن و انس را نيافريدم مگر براي عبادت. (ذاريات، آيه 56).
همچنين از تمامي آموزه هاي ديني استفاده مي شود که کمال و سعادت انسان در اين دنيا و نيز در آخرت از طريق عبادت و بندگي تامين مي شود، به خاطر همين است که در آيات فراواني از قرآن کريم اشاره شده است که تمامي انبياي الهي بدون استثنا انسان را به پرستش پروردگار عالم فراخوانده اند، و لقد بعثنا في کل امة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت. و هر آينه در هر امتي رسولي را برانگيختيم تا به امت خود بگويد که: خداي را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد. (نحل، آيه 36) از آن رو مي توان به صراحت باور داشت که : هدف زندگي انسان چيزي جز عبادت و بندگي خداوند نيست.
از ديدگاه قرآن كريم هدف نهايي انسان در زندگي، قرب الي الله يا همان خدايي شدن انسان از طريق عبادت توحيدي و انس با خداوند است؛ «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون؛ و جن و انس را نيافريدم مگر براي عبادت». فايده و اثر عبادت نيز انس با معبود و نزديك شدن به صفات و كمالات او است. براي هدفگذاري در زندگي بايد به گونه اي برنامه ريزي نمود كه تمامي اهداف جزئي زندگي در مسير بندگي و قرب الي الله توجيه و سازمان دهي شود، تا انسان بتواند در اين مسير به كمال و سعادت واقعي خودش دست يابد.
معناي عبادت:
معناي عبادت و حقيقت آن به معناي زندگي خيلي نزديك است. زندگي يعني شدن و عبادت يعني مانند معبود شدن. عبادت يعني كارهايي كه انسان را به خداوند نزديك و شبيه مي كند. يعني كمك گرفتن از او براي نزديك شدن به او. ما به طور كلي در هر حالي كه سعي مي كنيم مانند كسي شويم، در حقيقت داريم او را عبادت مي كنيم.
ممكن است توجه نداشته باشيم، ولي خيلي وقتها دوستمان را عبادت مي كنيم وقتي كه سعي مي كنيم مانند او فكر يا عمل كنيم. بعضي ها از اخلاق و رفتار مثلا يك هنر پيشه تقليد مي كنند و آرزوي شان اين است كه مثل او بشوند، اينها همه رفتار پرستشي است.
منتهي انسان موجود بي نهايتي است كه كمال او در پرستش كامل مطلق است و پرستش خداوند به عنوان معبود حقيقي است كه او را ربوبيت و هدايت مي کند و به صورت يك انسان كامل در مي آورد.
چرا عبادت بت ممنوع شده است، چون بت خيلي حقير و ضعيف است و چيزي ندارد كه به انسان بدهد. ما با پرستش بت به كدام كمالات او مي خواهيم برسيم. بت نمي تواند انسان را بزرگ كند، بلكه او را حقير و ناچيز خواهد ساخت.
بت هاي انساني هم ضعيف و ناقص هستند و نمي توانند اشتهاي عظيم آدمي را در رسيدن به كمال مطلق ارضا نمايند، لذا پرستش انسان هم ممنوع شده است، مگر اطاعت از انسان هاي خاصي كه در اثر قرب به خداوند، از كمال جامع انساني بهره دارند، و مي توانند در اين مسير راهنما و زمينه ساز وصول به خداوند باشند، مانند انسان هاي كامل معصوم كه پيروي و اطاعت آنها در مسير اطاعت خداوند و الهي شدن انسان است. پرستش آنها در حقيقت پرستش خدا است و چيزي جز آن نيست.
بنابراين هدف زندگي انسان، كامل شدن است و كمالي كه براي انسان مطرح مي شود، نزديك شدن به كمال مطلق از طريق بندگي و اتصاف به صفات و كمالات او و قدرت گرفتن از خداي متعال است.
البته انسان مظهر است و خداوند ذات هستي است و هيچ گاه مظهر، ذات، نخواهد شد، بنابراين بحث خدا شدن مطرح نيست، ولي آدمي از طريق اتصاف به صفات او مي تواند هر چه بيشتر او را در خويش ظهور دهد و به او نزديك و شبيه شود.
عباراتي مانند قرب الي الله، به خدا رسيدن، توحيد عملي، وصول به حق و يا تكامل، همه در همين راستا است و چيزي جز اتصاف به كمالات و صفات الهي و تقويت آنها در خود نيست.
از اين منظر انسان كامل، يعني كسي كه مظهر جامع صفاتي همچون حيات، علم، قدرت، اراده و ساير كمالات الهي شده و توانايي بكار گيري آنها را در خويش و جامعه بدست آورده است.
علامت تحقق كمال در انسان كامل، تحقق قدرت ولايت و مديريت ولايي بر جوامع انساني و تاثير گذاري مثبت در جامعه (ولايت تشريعي) و ايجاد تحول و تغيير در طبيعت و افراد انساني (ولايت تکويني) است, يعني همان نيرويي كه انبياي الهي با آن اعجاز مي كردند و نيز اولياي الهي بوسيله آن كرامت و كارهاي خارق عادت انجام مي دهند.
فرايند مظهريت براي اسما و صفات الهي و يا به تعبيري به خدا رسيدن، يا قرب الهي، به طور مستقيم در زندگي عرفاني اتفاق مي افتد. بنابراين هدف و جهت زندگي عرفاني، مظهريت اسما و صفات الهي است.
زندگي عرفاني، چيزي جز عبادت کردن خداوند يگانه نيست، ولي بايد توجه داشته باشيم که عبادت خود ابزار و طريق رسيدن به هدف ديگري است. هدف، اثر و نتيجه عبادت و زندگي عرفاني اين است که انسان مظهر صفات و کمالات خداوند به گونه اي شود که صلاحيت خلافت و جانشيني خداوند بر روي زمين را بيابد.
هدف نهايي زندگي انسان، نهادينه شدن ارزش ها و فضايل اخلاقي و الهي در او است. هدف زندگي عرفاني، خدايي شدن در صفات و فضايل است. به قول قرآن کريم در آيه 38 سوره مبارکه بقره: هدف به رنگ خدا در آمدن است. صبغة الله و من احسن من الله صبغة و نحن له عابدون. رنگ خدا و چه زيبا است کسي که به رنگ خدا درآيد و ما براي خدا و به رنگ خدا درآمدن، عبادت مي کنيم.
انجام عبادت براي اتصاف به صفات بي نهايت خداوند است. ما نماز مي خوانيم تا مهربان شويم، زيرا دائم الرحمن الرحيم را در آن تكرار مي كنيم. اين اتفاق بايد بعد از هر نماز بيافتد و در ارتباط با بندگان خداي اثر نماز ظاهر شود.
به تعبير طلبگي، نماز و دعا خودش موضوعيت ندارد، اين عبادات طريق خدايي شدن انسان و راه رسيدن به صفات خداوند هستند.
دعا وسيله و طريق رسيدن به خوبي ها است. به طور مثال، دعاي جوشن کبير براي اين است که انسان مظهر تمامي اسما و صفات هزارگانه خداوند شود. وقتي مي گوييم: يا کريم و يا رحيم، يعني خدايا من مي خواهم مظهر کريم و رحيم شوم، پس اي خداي کريم و رحيم مرا مظهر اسما و صفات خود قرار بده.
دعا يعني درخواست و فراخوان کمالات و صفات خداوند در نفس انساني. ساير اعمال و عبادات نيز چنين خاصيتي را خواهند داشت.
عرفان عملي هم همين است. اگر معصوم عبادت را به معناي معرفت گرفت و در تفسير آيه و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون، فرمود: اي ليعرفون. يعني عبادت به معناي معرفت است، به معناي همين وصول عملي به صفات الهي است. معرفت در اينجا به معناي رسيدن به خدا است و اين رسيدن و وصول چيزي، جز مظهر صفات خداوند شدن نيست.
سوال ها و نگراني ها:
در ارتباط با اين موضوع نگراني هايي وجود دارد که ناشي از برداشت نادرست از آفرينش انسان و مسير آينده زندگي است. مثلا نسبت به گذشته, خيلي از جوان ها خيال مي کنند که خداوند منظور خاصي را آفرينش آنها داشته است و بعد سوال مي کنند که خدا چرا مرا آفريده است, چه قصدي داشته, مگر خداوند خير نيست, چطور ما را آفريده و بعد عذاب مي کند, مگر نمي توانست نيافريند و جلوي عذاب ما را از اين طريق بگيرد, پس چرا آفريد, سختي هاي زندگي براي چيست, يعني خدا ما را آفريده که سختي بکشيم, مگر نمي دانست که زندگي ما سخت مي شود و گناه مي کنيم, پس چرا آفريد. اگر نمي آفريد ما الان مجبور نبوديم اينهمه سختي و مصيبت را تحمل کنيم و مانند آن.
اصل ظهور ذاتي خداوند:
پاسخ به اين سوال و نگراني با سيستم فكري فلسفه و بحث عليت بسيار مبهم مي ماند و قابل حل نيست. سيستم كلام هم به نقل مي پردازد و توان تفسير عقلاني هستي را بر اساس استفاده از منقولات و اعتقادات ديني ندارد، اما به نظر مي رسد که با سيستم عرفان نظري كه مبتني بر تجلي و ظهور همگام با تفسير توحيدي و درک عقلاني هستي, برگرفته از شهود عارف، همگام با كتاب و سنت عرفاني معصومين(ع) است بتوان آفرينش و هدف آن را توضيح داد.
از نظر عرفا خداوند ظاهر كننده هستي است و جهان هستي چيزي جز ظهور خداوند و ذات هستي نيست. روي اين فلسفه، ظهور، ذاتي و لازمه وجود حق تعالي است، بنابراين نمي تواند هدفي زايد بر اصل ظهور داشته باشد. فلاسفه حرف خوبي دارند. آنها مي گويند: ذاتي لا يعلل. يعني امر ذاتي دليل نمي خواهد و نمي توان پرسيد خدا چرا جهان را آفريد، زيرا آفرينش جهان به اقتضاي ذات ظهوري او و لازمه ذات حق تعالي است و ذاتي دليل و فلسفه و هدف قبول نمي كند. پس خداوند هيچ هدفي از آفرينش غير از خود آفرينش و ظهور ندارد، يعني چون خودش هست، عالم هم هست. نمي شود چيزي باشد، و لوازم ذاتي وجودش نباشد.
آيا مي شود شما زنده باشيد، ولي روح نداشته باشيد، حركت نداشته باشيد و بدنتان سرد و خشك باشد؟ نمي شود! روح داشتن و حركت از لوازم ذاتي زنده بودن است و زنده بودن بدون آنها معنا و واقعيت پيدا نمي كند.
در صورتي که تمام اين سوالات و خيالات ناشي از سوء برداشت و نبود آگاهي از کيفيت خلقت خداوند و نحوه ظهور و مسير آينده زندگي انسان است. اينطور نيست که خداوند با قصد و غرض خاصي ما را آفريده باشد. بايد به يک نکته فلسفي توجه کنيد و آن اين است که آفريدن لازمه ذات خداوند است. مانند روشنايي که لازمه ذات نور است. نمي شود نور باشد و روشنايي نباشد. يا آب باشد ولي خيسي نباشد. خيس شدن لازمه ذات آب است. خداوند ذات اش ظهوري است و ظاهر شدن در چهره خلايق و موجودات از ذات حق تعالي ناشي مي شود. اينطور نيست که خداوند تصميم بگيرد موجود خاصي را با غرض خاصي بيافريند و يا نيافريند و بعد اين تصميم خود را به اجرا بگذارد.
جهان هستي مانند يک مانند نوري است که از خورشيد ظاهر مي شود. نمي شود خورشيد باشد, ولي نور و روشنايي نباشد. روشنايي لازمه ذاتي خورشيد است.
در مورد ذات الهي و آفرينش هم وضعيت به همين منوال است. يعني نمي شود كه خداوند باشد، ولي ظهور نداشته باشد. نمي شود خدا باشد، ولي جهان كه ظهور خدا است نباشد. از همان ازل كه خدا بوده جهان هستي هم كه ظهور او است، بوده است و نمي توان لحظه اي را تصور كرد كه خدا باشد و جهان نباشد. تا ابد نيز خداوند دائما در حال ظهور است و اين جهان باقي است و كاري در جهان هستي جز خود آفرينش و ظهور حق به صورت اشياء و مظاهر صورت نمي گيرد و هدفي كه جهان با رسيدن به آن از حركت باز ايستد و آرام گيرد، وجود ندارد.
درباره ذاتي بودن ظهور قرآن كريم مي فرمايد: هوالاول والاخر والظاهر و الباطن. يعني اول و آخر و ظاهر و باطن بودن لازمه ذاتي خداوند است.
البته نمي توان از نظر دور داشت كه هدف نهايي يا به تعبير بهتر محصول نهايي جهان خلقت، انسان است و ساير پديده ها براي تحقق اين محصول، يعني انسان آفريده شده اند.
خداي متعال به پيامبراش كه برترين انسان ها است فرمود: خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي. همه اشياء را به خاطر تو آفريدم و تو را براي خودم. و با آفرينش انسان، ذات باري تعالي اقتدار آفرينشي و ساير كمالات خويش را به نمايش گذاشته است.
بنابراين نمي توانيم بگوييم, خداوند مي توانست نيافريند پس چرا مرا آفريد. آفريدن در ذات خداوند است و خداي متعال نمي تواند از آفريدن خودداري کند. سختي هايي هم که در زندگي وجود دارد, لازمه حيات دنيا است و براي اين است که ايمان و توکل انسان به خداوند در اين سختي ها و مصيبت ها آزمايش مي شود و نيز از نظر عملي آبديده مي گردد و استعداد هايش شکوفا مي شود.
حرکت ظهوري وجود:
حرکت و اتفاق ازلي و ابدي اي که در کل هستي در جريان است و ما همواره شاهد آن هستيم، چيزي جز حرکت ظهوري وجود نيست. اولا تمام هستي در حال حرکت و جنبش است و ثانيا نتيجه و سمت و سوي اين حرکت, ظهور و شکوفا شدن مظاهر و مخلوقات است.
گاهي از ما سوال مي کنند که الان خدا در حال چه کاري است، آيا خدا بيکار است يا مشغول کاري است؟ اگر بيکار نيست، پس به چه کاري مشغول است؟ پاسخ اين است که خدا هرگز در هيچ آني از ازل تا ابد بيکار و ساکن نبوده است. خداي متعال به صورت ذاتي و دائمي در حال حرکت و ظهور است. هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. (حديد، آيه 3) کار خدا همين است: حرکت ظهوري!!
يعني خداوند دائما در حال ظهور و تجلي است و جهان هستي اثر و حاصل همين تجلي و ظهور دائمي خداوند است. درک اين حرکت چندان دشوار نيست. براي اين منظور کافي است که کمي دقيق تر به محيط اطراف خود نگاه کنيم. تمامي پديده هاي طبيعت و محيط زندگي ما در حال رشد و شکوفا شدن هستند و دائما صفات و کمالات الهي در حال ظهور و خودنمايي است. ما به راحتي حرکت را در طبيعت و وجود خودمان درک مي کنيم و هر روز با دگرگوني و تجدد و تازه شدن مخلوقات مواجهيم. اين حالت همان حرکت ظهوري خداوند و اثر آن است.
تنها اتفاقي که در کل هستي از اول تا آخر در جريان بوده و هست و خواهد بود، حرکت ظهوري است. دائما خداوند در حال ظاهر شدن به صورت مخلوقات است. تمام اتفاقي که در هستي در جريان است، همين است.
يعني اولا، خداوند ساکن نيست و حرکت دارد و ثانيا، اين حرکت چيزي جز ظاهر نمودن اسما و صفات و به نمايش گذاشتن کمالات خود در چهره مخلوقات و مظاهر نيست.
حاصل اين حرکت ظهوري پديد آمد مظاهر گوناگون از جمله انسان است که مظهر جامع و کامل اسما و صفات الهي است. در مورد انسان مي توان گفت: انسان کاملترين محصول حرکت ظهوري خداوند با تمام اسما و صفات خود است.
انسان هستي جامع و کاملترين مظهر خداوند:
موضوع هدف نهايي را به راحتي مي توان از داستان آفرينش انسان در قرآن كريم كه كاملا مطابق با سيستم ظهوري هستي است، استنباط نمود. در آن داستان آمده كه خداوند به ملائكه فرمود: اني جاعل في الارض خليفه. من مي خواهم در زمين براي خود خليفه بيافرينم. كسي كه جانشين من باشد. يعني كسي كه مظهر كامل و جامع صفات و كمالات من است و بتواند مانند من در زمين حكومت و مديريت نمايد. بعد از آفرينش انسان به عنوان اشرف مخلوقات هم نزد ملائكه خود افتخار مي كند و توانايي خودش را به عنوان بهترين خالق به رخ آنها مي كشد.
عرفا هم انسان را حضرت يا كون جامع و مظهر كامل اسماء و صفات و كمالات حق تعالي مي دانند، جايگاه او را به عنوان خليفه خدا تعريف مي كنند و براي او ولايت تكويني و قدرت تصرف در طبيعت قايل هستند كه البته اين ديدگاه كاملا با ابعاد، واقعيت وجودي و تعريف ديني انسان نيز همگام است.
مطابق اين تعريف از انسان و نوع آفرينش او، معلوم مي شود كه هدف خدا از آفرينش انسان باز چيزي جز خود آفرينش و ظهور كمالات خود در اين پديده نبوده است، منتهي آفرينش انسان با آفرينش ساير مخلوقات اين تفاوت را دارد كه هر يك از آنها مظهر اسم و صفت خاص و يا قسمتي از كمالات وجودي حق تعالي هستند، اما انسان، مظهر تمامي صفات و كمالات وجود است و هيچ نقصاني در او از اين نظر مشاهده نمي شود. خداي متعال در آفرينش انسان، ظهور خود را به اوج رسانده و تمام ارزش هاي وجودي خود را يكجا به نمايش گذاشته است و مظهري ساخته است كه آينه تمام نماي او و خلاصه همه صفات ظهور يافته در جهان آفرينش باشد.
بنابراين به طور خلاصه مي توان گفت: هدف خدا از آفرينش انسان ظهور كامل بوده است. اراده ذاتي او بر اين تعلق گرفته كه با خلقت انسان خودش را به صورت كامل نمايش دهد.
ناگفته نماند كه اين هدف نيز لازمه ذات كامل وجود است. هر موجود كاملي اين اقتضا در او هست كه تمام كمالات خويش را در مظهر جامع خود بنماياند و در حقيقت كمال و جامعيت خويش را اثبات كند. مانند مهندسي كه علاوه بر ساخت سازه هاي نسبتا كامل، همواره سعي خواهد داشت تا در ساخت سازه خاصي، تمام دانش و تجربه خود را يكجا به نمايش بگذارد و توان مهندسي خود را به نحو كامل اثبات كند.
انسان اگر چه به لحاظ مقياس وجودي، محدوديت دارد و قابل مقايسه با ذات نا محدود و كمالات بي نهايت خداوند نيست، ولي در حد و اندازه خودش از تمامي كمالات خداوند برخوردار است و مي تواند مظهر كامل او باشد.
هدف زندگي انسان هم در اين سيستم فكري كاملا روشن است. همانگونه كه هدف هستي باز شدن و شكوفا شدن در هر لحظه است، هدف انسان نيز در هر لحظه از زندگي خود، توانا شدن، قوت گرفتن، رشد كردن، بزرگ شدن , خدايي شدن و قرب صفاتي به خداي متعال است.
انسان به لحاظ جامعيت مظهري و مقام خلافت الهي كه به صورت استعداد و توان در او وجود دارد، در تمام زندگي خود، كاري جز خدايي شدن و شكوفا نمودن خود و ظاهر ساختن همين جامعيت مظهري, از طريق عبادت و قرب به خداوند، ندارد.
قرآن كريم درباره هدف خلقت و زندگي انسان فرموده: و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون . نيافريدم جن و انس را مگر براي عبادت. خداي متعال در اين آيه شريفه راه رسيدن به اين مقام را به صورت كامل بيان نموده است. اين آيه شريفه در حقيقت مي خواهد بگويد: انسان تنها از طريق عبادت خدا مي تواند به اين مقام برسد و توانايي هاي خود را آشكار نمايد و من او را تنها براي عبادت و نزديك شدن به خودم آفريده ام.
البته بعد حضرات معصومين(ع) در تفسير عبادت فرموده اند: اي ليعرفون. يعني براي معرفت. كه البته به نظر مي رسد مقصود از اين معرفت شناخت عملي و وحدت عملي با صفات الهي باشد زيرا اولا عبادت بيشتر ناظر به عمل و قرب عملي به خداوند است و ثانيا كمال انسان در معرفت و وحدت عملي با خداوند است و معرفت و توحيد نظري، مقدمه و نتيجه آن است.
هدف نقطه اي مشخص:
نگراني مهم ديگري که وجود دارد و بسيار آزار دهنده است, نسبت به آينده زندگي است. در اين زمينه اغلب افراد خيال مي کنند که در مسير آينده زندگي شان يک نقطه مشخصي وجود دارد که بايد آن را بشناسند و بدان برسند, بعد گيج مي شوند و دائم سوال مي کنند که آن نقطه چيست و کجا است. چطور بايد به آن برسم؟ و از هر کسي که سوال مي کنند, پاسخ روشني دريافت نمي کنند, در نتيجه نااميد مي شوند, نگران و افسرده مي شوند و سردرگم مي گردند.
وصول لحظه اي:
در پاسخ به اين سوال و نگراني گفتني است: اگر خداوند هدف زندگي انسان باشد که هست, بايد براي رفع اين نگراني و رمز گشايي از اين مشکل به موضوع عدم تناهي هستي و خداوند و همچنين استعداد بي نهايت روح انسان براي رشد و حرکت بي نهايت فراروي انسان به سوي خداوند توجه شود.
براي توضيح بيشتر لازم است ابتدا نسبت به واژه هدف و معناي آن دقت بيشتري صورت بگيرد. اين واژه بسيار گمراه کننده و حيرت افزا است. معمولا هدف به مکاني مي گويند که با رسيدن به آن يک حرکت پايان مي پذيرد، هدف در حقيقت نقطه ايستايي يک حرکت است, مثلا وقتي شما تيري به سوي هدف پرتاب مي کنيد با رسيدن تير به هدف و خوردن به آن, اين حرکت پايان مي گيرد و تمام مي شود.
بر اين اساس ما خيال مي کنيم در زندگي مان نقطه اي وجود دارد که بايد به آن برسيم و دائم سوال مي کنيم که آن نقطه چيست و کجا است؟ اين معنا از هدف در زندگي انسان وجود ندارد, چرا؟ زيرا راهي که جلوي انسان است و نيز کشش خود انسان, بي نهايت است و هرگز پايان نمي پذيرد. خداوند نقطه مشخصي در مسير زندگي انسان نيست که آدمي با رسيدن به آن بايستد و از حرکت تکاملي بازماند.
چون خود خداي متعال وجود بي نهايت است, بنابراين مسير حرکت انسان در زندگي و حيات که به سوي خداوند است نيز بي نهايت خواهد بود و هيچ نقطه اي در آن نمي توان فرض کرد که نقطه پايان راه باشد, بنابراين راه خدا و حرکت تکاملي بشر هميشه ادامه دارد و در حقيقت پايان ناپذير است.
با توجه به اين نکته اساسي که نقطه مشخصي وجود ندارد, براي معنا دار کردن واژه هدف و هدفداري هرگز نبايد ذهن خودمان را معطوف آينده کنيم و در زمان و خط سير آينده دنبال هدف مشخصي بگرديم, زيرا اين حالت گيج کننده است و به نتيجه که نمي رسد, بماند، بسيار حيرت افزا است.
بهترين راهکار اين است که تمام توجه خودمان را به زمان حال معطوف کنيم. ما دو نوع زندگي در عرض هم داريم, زندگي طبيعي و زندگي معنوي. بهترين راهکار اين است که تمام زندگي خود اعم از مادي و معنوي را در راستاي هدف نهايي که قرب به خداوند است, قرار دهيم و در همين لحظه منتظر نتايج معنوي آن باشيم.
البته در زندگي مادي و اجتماعي خودمان مي توانيم يک هدف و مقصدي را در آينده براي خود مشخص کنيم و به سوي آن با برنامه ريزي حرکت کنيم. يعني مثلا کسي که مي خواهد دکتر يا مهندس بشود و يا شغلي را براي خود انتخاب مي کند, مي تواند با برنامه ريزي و تلاش به سوي آن حرکت کند و بعد از گرفتن مدرک لازم و کسب تجربه عملي در آن حرفه و کار متخصص شود و به ايفاي نقش اجتماعي خود بپردازد و زندگي طبيعي خود را نيز تامين نمايد، اين حالت در زندگي اجتماعي و طبيعي انسان هست و لازم است براي آن برنامه ريزي کند.
اما در زندگي معنوي اين حالت وجود ندارد. در عرض زندگي طبيعي ما براي زندگي معنوي خود نيز بايد هدفدار حرکت کنيم و گفتيم که هدف نهايي تمام کارهاي انسان اعم از طبيعي و معنوي در نهايت وصول به خداي متعال و رشد معنوي است, اما هدف و مقصد معنوي هرگز در آينده فرض نمي شود و بلکه به صورت لحظه اي قابل وصول است.
اين همان نکته اساسي است که ما را از اين مشکل و دغدغه نسبت به هدفداري زندگي مي رهاند. ما بايد توجه داشته باشيم که با هر حرکتي که براي انجام وظايف ديني و اجتماعي خود براي کسب رضايت خداوند انجام مي دهيم و هر قدمي که در اين مسير بر مي داريم, بلافاصله پس از حرکت و قدم برداشتن به هدف مي رسيم و در همان لحظه موفق به کسب رضايت خداوند مي گرديم.
اهداف معنوي, معنوي و لحظه اي هستند. هر قدمي که انسان به سوي خداوند بر مي دارد, با انجام آن بلافاصله يک قدم به او نزديک مي شود. گناه هم که دور کننده است معنايش اين نيست که در آينده دور مي کند. گناه در همان لحظه انجام، يک قدم انسان را از خداي متعال دور مي کند. در مسير معنوي همه چيز لحظه اي و فوري اتفاق مي افتد. لازم نيست ما اصلا نقطه مشخصي را در آينده زندگي خود شناسايي کنيم و يا دنبال شناسايي آن باشيم.
البته يک آينده در آخرت براي ما مشخص است که مربوط به زندگي اين جهاني ما نيست و در جهان ديگري اتفاق مي افتد, در اين جهان و دنيا لازم نيست هرگز به دنبال نقطه مشخصي باشيم و به آن فکر کنيم.
در ادبيات عرفاني هست که صوفي ابن الوقت باشد اي عزيز. يعني عارف و کسي که سالک الي الله است تمام فکر و ذکرش متوجه زمان حال است و سعي مي کند وظيفه خود را در بندگي خداوند در هر زمان و لحظه بشناسد و انجام دهد و در همين لحظه به وصول مي رسد و هر لحظه شاهد به آغوش کشيدن محبوب خود هست و هر دم را غنيمت مي شمارد.
از نظر علمي نيز اعمال ما توحيدي است, يعني وحدت ايجاد مي کند, اين وحدت در آينده اتفاق نمي افتد. بلکه در همان زمان عمل اتفاق مي افتد, پس هدف انسان در زندگي که وصول به خداي متعال است نيز در همان لحظه عمل و عبادت اتفاق خواهد افتاد.
اگر اينطوري به هدف نگاه کنيم, تمام استرسي که از اين ناحيه به ما وارد مي شود, رفع مي شود و تکليف انسان مشخص مي گردد و به آرامش خواهد رسيد. خيلي از انسان ها که در مورد هدف زندگي دچار دغذغه هستند و آرامش ندارد و احساس سردرگمي مي کنند, به خاطر اين است که نسبت به موضوع هدف درست نيانديشيده اند و برداشت شان صحيح نيست.
در آموزه هاي ديني آرزو تقبيح شده است, چرا؟ چون آرزو ما را به زمان آينده مي برد و سرگرم آينده مي سازد, در حالي که وظيفه انسان پرداختن به زمان حال و انجام وظايف خود در اين زمان است. به قول امام خميني رض ما مامور به وظيفه ايم نه مامور به نتيجه. اگر موفق به وظيفه در زمان حال شديم, نتيجه و آينده قطعا به سود ما خواهد بود.
در قرآن کريم هم که مي فرمايد: و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون. نيافريدم جن و انسان را مگر براي عبادت, مقصودش همين است. انسان در هر لحظه بايد خداوند را عبادت کند و بنده خدا باشد و رفتار معنوي در لحظه اثر خود را مي گذارد و ما در پي هر قدمي که به سوي خداوند برمي داريم, به او مي رسيم و نزديک مي شويم.
بنابراين لازم نيست اصلا نگران آينده باشيم و به آينده فکر کنيم که چه مي شود, آينده در گرو زمان حال است, بايد سعي کنيم در همين لحظه کارهاي خود را به سوي خدا و براي خداوند تنظيم کنيم و هر لحظه قصد قربت داشته باشيم و در همين لحظه يک قدم به خدا نزديک شويم و مواظب باشيم با گناه از خدا دور نشويم, اگر چنين شد در آينده اي که در عالم برزخ و آخرت نيز براي ما فرض شده است, مشکلي نخواهيم داشت و نگران خسران و ضرر نخواهيم بود.
